آبان ۲۸

از من چه می خواهی تو ای ، باد خزان گلشنم
چون كفتری آزرده دل از بام تو پر می زنم
من می روم تا اوج غم
بی واهمه از بیش و كم
یادت مرا چون اخگری
سوزد چنان چوب تری
از دود من غوغا شود
هفت آسمان شیدا شود
افسون كفر زلف تو، باطل نمی گردد چرا؟
محراب طاق ابرویت چون قبله می ماند مرا
ای شور شیرین كار من
دیگر مگو با من سخن
ادامه مطلب را بخوانید »

شهریور ۲۵
%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%a8

ما كجا بودیم آن شب ، مست لایعقل،
     بی حضور هیچ تن پوشی!
بی رقیب كمترین چشمی،
     و استنطاق هر گوشی!
مردمان بازیچه ی مرگی به نام زندگی بودند،
     با بساط خویشتن مشغول،
     یا فروخفته به خوابی چند،
          كودكانه ، ناز و خرگوشی!
ما كجا بودیم آن شب،
     تا سحر بیدار!
قصه ها گفتیم و خندیدیم،
     آری ، اندك از بسیار!
برق اشكی گاه بر چشمان من دیدی،
     و خندیدی!
تا نسیم صبح در آغوش تو ماندم،
     هر چه از بر كرده بودم ، بی هوا خواندم!
موج می زد ارتعاش بی سرانجامم،
     رو به اقیانوس سرمستی،
          در صمیم لُخت بی برگی.
ناگهان خورشید را دیدم ، به استقبال می آمد،
     بود دستانش پر از هستی!
من درنگی با تو را - در شب -
     به یك خورشید ، صد اختر ، هزار هستی،
          نخواهم داد،
          هرچه بادا باد!

خرداد هشتاد و چهار