شهروند امروز - ۱۶/۶/۸۷
«گفتوگو» چيست؟ كسي چه ميداند! همچون بسياري واژهها كه به دليل كاربرد فراوان و بيحساب و كتاب، به نظر آشنا و بديهي و شناخته شدهاند، امّا به گمان من يكسره غريبه و «عوضي گرفته شده»اند!
واقعيت اين است كه در بسياري موارد، ما به اشتباه، گمان ميبريم كه «گفتوگو» ميكنيم، نه! به احتمال مشغول كار ديگري هستيم!
در اين سالها كه «واژه گفتوگو» همچون يك «ترفند» يا گريزگاه براي لجام زدن بر بدمستيهاي توسن ادبيات تمام عيار ايدلوژيك و آمرانه و يكسويه، دامنه رواج بيشتري يافته، اسباب كاربرد عوضي آن نيز فراهمتر شده است.
«گفتوگو» نه مبادله مغازلهآميز «دل و قلوه» است، نه چيزي از جنس «مذاكره»، آنگونه كه در عرف ديپلماسي يا بازرگاني مطرح است و نه بيترديد، مترادف با «مناظره» كه پيشاپيش تكليف و مقصود هر طرف معلوم است. اگر جسارت نباشد، ميخواهم بگويم كه حتي آنچه از سوي آقاي خاتمي نيز به عنوان «گفتوگوي تمدنها و فرهنگها» و در واكنش به نظريه بسيار مهم ساموئل هانتينگتون با عنوان «جنگ تمدنها» مطرح شد، صرفنظر از چونوچراهايي كه درباره «ربط منطقي» اين دو نظريه ميتوان ارائه كرد، مصداق همان كاربرد مسامحهآميز «واژه گفتوگو» بشمار ميرود. اين كه نظريهپردازان و معتقدان و دلبستگان به فرهنگها، اديان و تمدنهاي گذشته و حال به انگيزه يافتن مشتركات و كاستن از ضخامت ديوار فاصلهها، براي يكديگر سخنراني كنند تا بلكه اندك گامي به سوي صلح و آرامش جهاني برداشته شود، البته كاري پسنديده و در اندازهاي محدود سودمند است، امّا از آنجا كه پيشاپيش هم در «مبدأ» و هم در «مقصد»، متعيّن و پيشبيني شده است، نسبت چنداني با گفتوگو ندارد. نوعي تدبير و توافق براي هدفي خاص بهشمار ميرود.
خواننده حق دارد بپرسد: پس گفتوگو چيست؟
شهروند امروز - ۱۹ مرداد ۸۷
چه كسي گفت: «حاضرم جانم را فدا كنم تا مخالف من، آزادانه حرفش را بزند؟!»
اگر آن بزرگوار، سر از نقاب تيره خاك بيرون ميكشيد با هزاران حيرت و ناباوري، سينهچاكي و داعيهداري چه بسيار اصحاب قدرت و حكومت در اين زمانه را به مشاهده ميايستاد كه چه خطابهها ايراد ميكنند در «ستايش انتقاد» و چه كرشمهها ميفروشند در بازار «نمايش انتقادپذيري» و تحمل نظر مخالفان! آيا دوران «دهانبندي» رعيت در برابر سلطان سپري شده است؟
لطيفهايست، اما در مقايسه دو الگوي رفتاري حكومت خودكامه و حاكميت دموكراتيك، نسبت به آزادي بيان و انتقاد، گفتهاند كه: در رژيمهاي خودكامه «پنبه در دهان» مردم ميكنند و در نظامهاي دموكراتيك، «پنبه در گوش» حاكمان! وجه مشترك هر دو، بهرهگيري از تكنيك پنبهگذاري است.
اما به نظر ميرسد حتي اگر اين مطايبه روي نشان دادن «اوج امتناع» خودكامگان و وسعت دامنه «مداراي بيدريغ» مردمسالاران باشد، در روزگار ما چندان مصداق ندارد. تكنيك «پنبهگذاري در دهان مخالفان» و بهرهگيري از داغ و درفش براي «امتناع از هرگونه ابراز مخالفت و اظهار انتقاد در برابر حاكمان خودكامه» جاي خود را به «تكنيك ثقل سامعه» و ستايش از انتقادگران داده است. اين همه زيركي سياسي را گمان ندارم كه حتي نخستين نظريهپردازان فلسفه سياسي به خواب ديده باشند. از اين رو ميتوان گفت كه در جهان معاصر، الگوي كلاسيك «دهانبندي مخالفان» حتي در رژيمهاي توتاليتر و استبدادي، هرچند نه به ميل و رضا، اما به تدريج در حال منسوخ شدن است. آيا اين تحول تكنيكي در رفتار خودكامگان يا منتقدان، گامي فراپيش در راستاي دموكراسي و آزادي به شمار ميرود؟ مگر در ادبيات سياسي رايج در روزگار و جامعه ما، از اين دست «واژههاي والامقام و فرهمند و عزيز»! همچون مردمسالاري، قانون، حقوق شهروندي، پاسخگويي حاكمان و آزادي بيان منتقدان، به فراواني و بيدريغ، مصرف نميشود؟
مگر هزاران برگ نوشته و ساعتها سخنراني در مدح و ثناي «انتقاد» و تجليل از «منتقدان با انصاف!» و آمادگي براي شنيدن نصيحتهاي سازنده(!) منتشر نميگردد؟ ادامه مطلب را بخوانید »
روزنامه کارگزاران:
التهاب، ابهام، بلاتكلیفی و احتمال تغییر ناگهانی در وضعیت همه چیز، از سیاستها و برنامهها گرفته تا مسوولان و متصدیان، این بختك «احساس بیثباتی» است كه این روزها حتی تا اندرون خانهها، بر یكایك نیازهای اولیه زندگی ایرانیان، از خوراكی و پوشاكی و مسكن و سوخت و آب و برق گرفته تا كتاب و سینما و نوع پوشش و وبلاگ و استاد دانشگاه و غیره سایه افكنده است! آیا این گونه پریشانی و سردرگمی و روان سراسر اضطراب و دلواپسی نسبت به فردا، در هیچ جامعهای راه به رشد و توسعه و رونق و فردای بهتر خواهد برد؟! میگویند ـ و گاه آمرانه و تلخ ـ كه چرا همواره از نابسامانیها و كموكاستیها گلایه میكنید؟ چرا سیاهنمایی! و بزرگنمایی مشكلات مردم را همچون ابزار سیاسی برای شكست رقیب مورد استفاده قرار میدهید؟! شگفتا! كه گویی در این سرزمین، در كنار مردمانی كه هر روز بیش از پیش در چنبره مشكلات دامنگستر دست و پا میزنند، زندگی نمیكنند!
اگر «بیخبری» حاكمان و متولیان نسبت به اوضاع جامعه، «ضعف و ناشایستگی» قلمداد شود، «بیاحساسی» آنان را جز «گناه و تقصیر» نمیتوان محسوب كرد و آنگاه كه بهرغم آگاهی و مشاهده عینی مشكلات مردم، به «انكار» آن و حتی به تخطئه منتقدان و هشداردهندگان میپردازند، دانسته و نادانسته، مرتكب «جفاكاری و فریب و خیانت» خواهند شد. دولت نهم و به ویژه متولیان و مشاوران تبلیغاتی آن، همواره منتقدان را به چوب این اتهام راندهاند كه: «واقعیتها را وارونه جلوه میدهید، موفقیتها را نادیده میگیرید، انگیزه انتقامجویی سیاسی دارید، قصد بازگشت به قدرت از كف رفته را دارید وگرنه مردم، دولت منتخب خود را قبول دارند و كارنامهاش را تایید میكنند!» ادامه مطلب را بخوانید »
شهروند امروز
اگر سلطان خوارزمشاه به جاي فرمان قتل فرستادگان «خان مغول»، فرصتي براي «مذاكره» با آنان فراهم ميساخت، اگر پاسخ خان مغول را به وعده ديدار و «مذاكره» فرستادگان خويش احاله ميداد، آيا احتمال نميرفت كه ايلغار سپاه مغول به سرزمين ايران – آنگونه كه چندين قرن سرنوشت حكومت و فرهنگ و معيشت و خلقوخوي پدران ما را رقم زد و هنوز نشانههاي آن بر چهره ايران همچون زخم ناسور، ماندگار است – رخ ندهد؟
اگر قوامالسلطنه براي جلب موافقت رهبران شوروي، راهي جز «مذاكره و چانهزني سياسي» را برميگزيد آيا احتمال نميرفت آن چنانكه در شبهجزيره «كره» اتفاق افتاد، تا ساليان سال پس از جنگ دوم جهاني، همچنان بخش مهمي از شمالغربي ايران ميزبان ارتش سرخ يا دستكم دست به گريبان پيامدهاي حضور سياسي بلوك شرق باشد؟
به گمان من بهرغم آن كه مذاكرات قوامالسلطنه، به هر تدبير يا حيله سياسي، به توافق با رهبران شوروي براي خروج نيروهاي ارتش سرخ از ايران انجاميد، «پادشاه جوان ايران» نبايد عليالقاعده چندان از بهكارگيري آن شيوه، يعني مذاكره سياسي و همه ملزومات آن، خرسند بوده باشد!
ميدانيد چرا؟ چون «منطق و منش پادشاهي» انگار پذيرش «مذاكره و چانهزني» با طرف مقابل را نوعي سرشكستگي تلقي ميكند!
«روح سرافراز سلطاني»، هرگز نميتواند پذيراي پيشنهاد مذاكره و چانهزني از سوي هيچ كسي، خواه «رعيت»، خواه حتي «اعيان» و خواه «قدرت بيگانه» باشد. اين، يعني پذيرش ضمني موجوديت «ديگري» به مثابه يك قدرت موازي! ادامه مطلب را بخوانید »
سایت باران
۱- خاطره هایت رامرور کن:
انتخابات درهمه جای جهان چیزی فراتراز بازی سرنوشت احزاب سیاسی و جناحهای فعال در عرصه قدرت نیست. ازاین زاویه تفاوت چندانی هم میان نظامهای دموکراتیک یا شبه دموکراتیک و حتی رژیمهای توتالیتر وجود ندارد. اگر تفاوتی باشد به واقعی یا نمایشی بودن این بازی مربوط است.در کشورما نیز جز در دههی اول پیروزی انقلاب که انتخابات به طور عمده نقش بیعت و حمایت از شخص یا جریانی را داشت که به واقع از سوی متولیان نظام نشان شده بود، از آن پس هر چند به رغم میل و تدبیر حاکمیت سرانجام همان نقش و کارکرد عرفی خود را بازیافت و به بازی سرنوشت احزاب و جناحها و حتی برخی باندهای سیاسی تبدیل شد.
به لحاظ تقویمی، دوم خردادهشتاد و شش راباید نقطه آغاز این دگردیسی و یا به تعبیر درستتر این به قاعده شدن و بازگشت به اصل و طبیعت انتخابات در جمهوری اسلامی ایران قلمداد کنیم.
درخشانترین جلوه این دگردیسی و تبدیل انتخابات بیعتگونه به انتخابات عرفی حل یک نامعادله سیاسی در دوم خرداد هشتاد و شش بود که به مدد گستردگی حضور عنصر اجتماعی و به نفع خواست و اراده او به سرانجام رسید.
نامعادلهای که بسیار زیرکانه و پنهاندستانه همه مقدمات لازم را در عرصه سیاسی، رسانهای و مدیریت افکار عمومی برای تکرار الگوی دهه اول انقلاب فراهم کرده بود و کمترین تردیدی در کامیانبی و نتیجهبخشی آن نداشت. ادامه مطلب را بخوانید »
شهروند امروز - ۲۱ تیر ۸۶
رمل و اسطرلاب،نقشه فلكی،سعد و نحس احوال آدم و عالم، منجم باشی،خوابگزار اعظم،علوم غریبه، پیشگویی حوادث آینده و هر چه از این دست فوت و فن های پیش آگهی نسبت به تدبیر وتقدیر زندگی،قرن های متمادی همچون “خدایگان”مورد اعتماد و احترام و تمكین ارباب قدرت و مكنت وداعیه داران سروری و سالاری مردم بود.
چه خونها كه به خاطر پیشگیری از تحقق یك پیشگویی،یك رویا و یا برهم زدن قوس سعد ونحس سرنوشت یك حاكم،ریخته نشد.خواب ضحاك ماردوش كه”فریدون” اورا خواهد كشت،خواب فرعون كه پسری از بنی اسرائیل دودمان او را به باد فناخواهد داد وچه بسیارخوابها وپیشگویی ها دردربارقیصرروم وكسرای ایران و فرعون مصرواسكندر مقدونی یا یونانی،كه سهم بسیاربزرگ وتعیین كننده ای در آفرینش سرنوشت تاریخی بشر داشته اند.
“منجم باشی” و “خوابگزار” را نباید دستكم گرفت.
دوره و زمانه اش گذشته است؟! به لحاظ تاریخی،آری. اما به واقع،نه!
“منطق منجم باشی”و ” متدباز تولید شده”استفاده از رمز و اسطلاب و ترسیم نقشه فلكی،انگار دوباره،همچون اختاپوس،بر سرنوشت آدم ها سایه افكن شده است. ادامه مطلب را بخوانید »
روزنامه اعتماد:
نوع رفتار و واکنش دولت نهم، به ويژه در برخي وزارتخانه ها نسبت به سرنوشت فعالان غيردولتي، تشکل هاي صنفي، مطبوعات مستقل، ناشران و حتي پاره يي عرصه هاي توليدي و خدماتي به گونه يي است که از مرز بي تفاوتي فراتر رفته و شائبه احساس رضايت و شادماني را از فروپاشي و تعطيلي کامل اين مجموعه ها دامن مي زند.گرچه نمونه تر و تازه و سوزناک اين نوع رفتار ابهام برانگيز و شگفت آور را در قضيه «انجمن صنفي روزنامه نگاران» شاهد هستيم اما به گمان اين قلم، رفتار غيرمسوولانه و در خوش بينانه ترين تحليل، شيوه راحت طلبانه متوليان دولت به ويژه در مواجهه با چالش هاي ايجادشده پيش روي تشکل هاي غيردولتي و نيز فعاليت هاي مستقل، منحصر به انجمن صنفي روزنامه نگاران نيست. البته تحليل واقع بينانه تر اين است که بپذيريم در پس اين راهبرد فرسايشي براي خلاصي از مزاحمت برخي فعالان مستقل و تشکل هاي صنفي، انگيزه و اراده سياسي متوليان دولت نهم نقش اصلي را ايفا مي کند. ملاحظه بفرماييد؛ چند سال پيش در چارچوب مقررات جاري کشور و با رعايت تمامي ضوابط قانوني، «انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران» تشکيل مي شود و در وزارت کار به ثبت مي رسد. طبق اساسنامه يي که الگوي آن را همين وزارت کار ارائه کرده به فعاليت ادامه مي دهد، عضوگيري مي کند، هيات مديره برمي گزيند، با حضور نماينده رسمي وزارت کار انتخابات برگزار مي کند و همه چيزش آشکار و رسمي و قانوني است. ناگهان دولت نهم بر سر کار مي آيد. دوره هيات مديره قبلي انجمن به پايان مي رسد و طبق روال گذشته از اعضاي انجمن دعوت مي شود براي انتخاب هيات مديره جديد در جلسه مجمع عمومي حاضر شوند. اما شبيه بسياري از جلسه هاي مجامع قانوني، تعداد حاضران به حد نصاب لازم براي انتخابات نمي رسد و پس از دو بار دعوت، قضيه در بوته اجمال باقي مي ماند. ريشه اين مساله نيز به اساسنامه يي مربوط مي شود که از سوي وزارت کار ارائه شده است. ادامه مطلب را بخوانید »
شهروند امروز
واقعيت اين است كه برخي «واژهها» به دليل فراواني كاربرد در زندگي روزمره ما، چنان خودماني و صميمي و «آشنا» جلوه كردهاند كه هرگز حتي به اندازه ذرهاي گمان نداريم كه درباره مفهوم حقيقي و درست آنها دچار «سوءتفاهم»شدهايم.
واژه «دولت» و مترادفهاي آن از اين دست بهشمار ميرود. همه چنين ميانديشند كه «دولت» را ميشناسند، مفهوم واقعي آن را ميدانند، اختيارات و مسئوليتهاي دولت را بلدند و كاملا با خواص اين موجود قدرتمند و انتظاراتي كه ميتوانند از آن داشته باشند آشنايي دارند.
اما افسوس كه واقعيت چيزي جز اين است.
ما براي آنكه حقيقت «دولت» را درك كنيم، به نوعي «آشناييزدايي» از اين واژه به ظاهر مأنوس نيازمنديم.
درست است كه پيدايش «دولت»، به مثابه يك «نهاد اجتماعي»و با هر اسم و رسم، در تاريخ اجتماعي شدن بشر پيشينهاي بس كهن و دراز دارد و پديده تازهوارد و بيگانهاي نيست. ادامه مطلب را بخوانید »
روزنامه اعتماد:
هر نظام سياسي، صرف نظر از نام و شعار و داعيه و مسلک و آيين، در برابر مردم مسووليت هايي دارد که به هيچ عذر و بهانه يي قابل ناديده انگاشتن و کوتاه آمدن نيست. در جهان امروز، اين تنها نظام هاي دموکراتيک نيستند که به اقتضاي ماهيت مشروع و موجه و مردمي و نيز به استناد مهم ترين اصول پذيرفته شده خويش يعني رعايت حقوق بشر و عدالت و آزادي و حاکميت قانون، در برابر مردم مسووليت هايي دارند که بايد پاسخگوي آنها باشند، بلکه حتي نظام هاي برخاسته از کودتا، استبدادي و حتي اشغالگران نظامي نيز فارغ از مباني نامشروع و غيرحقوقي موجوديت آنان، وظيفه دارند نسبت به حداقل هاي حقوق مردم پاسخگو باشند.
برقراري و صيانت از «امنيت عمومي» شامل امنيت مال و جان و نواميس مردم يکي از ابتدايي ترين مسووليت هاي هر نظام سياسي است. ادامه مطلب را بخوانید »
روزنامه كارگزاران:
از گذشته تا حال، در تمام سالهای پس از انقلاب، هر دولتی كه زمام امور اجرایی كشور را بهدست گرفته، به اقتضای اوضاع و احوال جامعه و نیز به اتكای نوع نگرش فرهنگی و گرایش سیاسی خود، شاخصها و ویژگیهایی را برای معرفی خود به مردم ارائه كرده است. دولت دوران جنگ را با مشخصههای اقتصاد متمركز و برنامهریزی شده، حداقل معیشت عمومی با گرایش آشكار به سود گروههای آسیبپذیر، منابع و مصارف محدود و نیز مدیریت تمام عیار عرصههای فرهنگی و سیاسی و اجتماعی میتوان تعریف كرد. دولت پس از جنگ نیز كه بعدها به عنوان «دولت سازندگی» معروف شد از آغاز با ارائه مشخصههای سیاسی و فرهنگی و اقتصادی خاص خود، سطح انتظار عمومی را نسبت به خود مشخص كرد. گسترش رفاه و رونق اقتصادی و گشودن نسبی دروازههای اقتصاد بازار در قالب سیاستهای تعدیل، عطف توجه به امور زیربنایی و پرهیز یا فروكاستن از شیوههای متمركز و شبهسوسیالیستی عدالت اجتماعی و احاله این هدف به بازدهی رشد و توسعه اقتصادی در مقیاس ملی از ویژگیهای شناخته شده آن دولت بهشمار میرود. ادامه مطلب را بخوانید »
شهروند امروز - ۳ خرداد ۸۷
در زمانهاي كه بر واژههاي لطيف و فريبا و حسرتانگيزي چون «آزادي»، «حقوق بشر»، «عدالت» و «قانون» آن رفته است كه همه سوگمندانه و حيرتزده شاهدش هستيم، چه جاي سخن درباره «مافيا» كه اسم و رسم و توناليته واژگانش هولناك است و خيال رفتارش مو به تن انسان سيخ ميكند!
اما و البته بهرغم ميل و اراده ما، انگار سرنوشت «زمانه ما» يك جورهايي به واژه «مافيا» گره خورده است.
فراواني كاربرد اين واژه در ادبيات سياسي جامعه ما به ويژه در ساليان نزديك، صرفنظر از انگيزه و خاستگاه و چند و چون كاربران و نيز مقصد و مقصود آنان، نشانه اين واقعيت انكارناپذير است كه «مافيا» واژه مانوس و شناختهشده و پردامنهاي در مناسبات سياسي، اجتماعي ايران امروز است.
پيشاپيش لازم ميدانم موضع خودم را درباره «مافيا» روشن كنم. من دلم به حال «مافيا» ميسوزد! تعجب ميكنيد؟ ميدانم.
اما باور كنيد از آن سالهاي دور، از نيمه دوم قرن نوزدهم كه موجود عجيبالخلقهاي در جزيره سيسيل پا به عرصه وجود گذاشت كه بعدها به «مافيا» مشهور شد، تاكنون، در هيچ دورهاي تا به اين حد كه امروز شاهدش هستيم، «مافيا» مظلوم نبوده است!
«مافيا» موجود بيپدر و مادر و ناشناس و حرامزادهاي نبود كه هركس، هرجا و با هر انگيزه و شيوهاي قادر باشد ديگري را به اين نام و عنوان بخواند يا خود را در قامت و قواره آن ملاحظه كند! ادامه مطلب را بخوانید »
روزنامه اعتماد ، ۲ خرداد ۸۷
نه مديحه سرايي و نه مرثيه خواني براي «دوم خرداد»، هيچ دردي را از روزگار ماتم گرفته ی جامعه ايران شفا نخواهد داد. به گمانم «دوم خرداد» نيز به تدريج دارد همان سرنوشتي را در چشم و دل مردم ايران پيدا مي کند که «نهضت مشروطه» و «نهضت ملي»، يعني، قضيه يي که قرار بود «چه ها» بشود اما سرانجام «چه ها» شد،
«دوم خرداد» را خواه صرفاً يک «موقعيت تقويمي و انتخاباتي» بدانيم - آنگونه که رقيبان و مخالفان اين قضيه، البته به رغم احساس دروني خويش، ادعا مي کنند - و خواه با اندکي تسامح، نوعي نهضت اجتماعي براي تغيير و اصلاح وضع و مناسبات موجود در نظام قدرت، خواه آن را ناکام بشماريم و خواه کم يا بيش کامياب، اکنون ديگر قواره وضعيت کنوني جامعه ما نيست. لباس فاخر و چشم نواز ساليان نوجواني و جواني که البته برازنده همان حال و هواي سرخوشي و رعنايي قامت بوده و اکنون به کار دوران ميانسالي و کژ و کولگي يک اندام - که جامعه پس از سوم تير هشتاد و چهار باشد - نمي آيد. ادامه مطلب را بخوانید »
روزنامه اعتماد - ۲۶/۲/۸۷
همه نشانه ها در فرآيند تحولات سياسي، اجتماعي کشور در دو، سه سال اخير، حکايت از نوعي «دگرديسي آنوميک» در سرنوشت تاريخي جامعه ايران دارد.
در حال و هواي تبليغات و شعارها و رفتار انتخاباتي آقاي محمود احمدي نژاد، چه بسا گمان مي رفت که براي تسخير لايه اجرايي حاکميت، عرصه سياسي تنها با نوعي وقت شناسي يا فرصت طلبي يا زيرکي سياسي از سوي يک «رقيب سايه نشين» مواجه است، اما اکنون نزديک به سه سال پس از ظهور گام به گام يک طيف، يک جريان يا هر عنوان ديگري که شايسته باشد، معلوم مي شود قضيه بسيار فراتر از يک رقابت سياسي و انتخاباتي براي دستيابي به عرصه مديريت اجرايي نظام بوده است.
آفتابي شدن چهره ها، ديدگاه ها و لجستيک نظريه پردازي و پشتيباني سازمان يافته «ايدئولوژيک - پراتيک» اين جريان هر روز بيش از پيش اين نگراني و باور را تقويت مي کند که تاريخ ايران و سرنوشت انقلاب اسلامي دست به گريبان يک چالش خزنده و خطرناک ساختاري شده است.
شايد آن روز که براي نخستين بار تعبير به ظاهر جذاب و پذيرفتني «دولت اسلامي» از سوي آقاي احمدي نژاد و «بطانه» ايدئولوژيک او، يعني همان رازخانه سايه نشين نظريه پردازي «حکومت اسلامي» به جاي «جمهوري اسلامي» مطرح شد، تصور مي رفت که اين «استحسان لغوي»، تنها به قصد انشا و ابراز تاکيد و وفاداري نسبت به جنبه توصيفي و محتوايي نظام است و نه به عزم دگرگوني بنيادين در ماهيت آن. ادامه مطلب را بخوانید »
روزنامه كارگزاران - ۱۱/۲/۸۷
فصل برگزاری نمایش كتاب، فصل بازارگرمی و رونق مدح و مرثیه كتاب است. چه ستایشها میشود در وصف این «كیمیای معجزهگر، این یار مهربان» و چه مصیبتخوانیها در غم غربت آن در جامعه ما! هزار و یك دلیل و علت جامعهشناسانه و روانشناسانه و فلانشناسانه ارائه میشود كه: چرا حال و روز «كتاب» و «مطالعه كتاب» در این سرزمین چنین است و در مقایسه با دیگر كشورها چنان! و البته بهرغم همه این «ستایش و سوگواریها»ی تكراری، هیچ چیز تغییر نمیكند. چهبسا روزبهروز وضعیت بدتر هم میشود. به نظر من در قضیه «مهجوری كتاب» در وطن ما، هیچكس مقصر نیست. نه حاكمیت، نه مردم! نه دستگاه ممیزی و نه رسانهها و ناشران و خریداران كتاب!
همه چیز به «خود كتاب» برمیگردد. كرم از تنه درخت است! كتاب، موجود عجیبی است. پدیدهای كه با همه سر و وضع به ظاهر ساده و مظلومنما، اما بسیار تودار و آب زیركاه است. به خیلی چیزها شبیه است، كاربرد دوگانه و چندگانه دارد، از اینرو میتواند «خطرناك» قلمداد شود. ملاحظه كنید:
* كتاب، شبیه نوزاد انسان است. فرآورده اوست، عصاره شخصیت و ژنتیك و تربیت انسان است، خواه مولف یا مترجم. در عین حال همین كتاب، چندین پدر و مادر و مدعی دارد، یك «بچه سرراهی» تمامعیار است. از «ویراستار» و «ناشر» گرفته تا «مامور سانسور» و حتی گاه، كتابفروش! اما و البته، از همه مدعیتر و سینهچاكتر، همان مامور سانسور است كه سرانجام، شناسنامه كتاب را رقم میزند، خواه برای صدور خواه برای زدن مهر ابطال!
* كتاب همچون همه كالاهای ارزشمند و جذاب، «بالانشین» است، دكورها را جلوه میبخشد، روی پیشخوان و طاقچه رخنمایی میكند اما در عین حال، گاه بستهبسته در انبار چاپخانه در پستوی دستگاه ممیزی، در اداره اماكن و در راهروهای فلان ارگان امنیتی، خاك میخورد تا چه وقت به رستگاری هجرت به كارخانه مقواسازی نائل شود!
من خود بارها شاهد بودهام در این «موجود شیرین بالانشین و زینتآرای دكوراسیون خانههای مجلل»! بسته بسته همچون چارپایه چوبی یا صندلی پلاستیكی، محل نزول اجلال یك مشتری یا دوست در فلان كتابفروشی شده است! ادامه مطلب را بخوانید »
شهروند امروز - ۷ اردیبهشت ۸۷
خطابههاي آتشين، سربستهگوييهاي پچپچانگيز، خط و نشان كشيدنهاي پايانناپذير، همراه با چاشني هورا كشيدن و افشا طلبيدن؛ اين است كليشه تخطيناپذير و تكرارشونده «دولت سخنراني»! جهان، نهتنها در گذشته، بلكه امروز نيز دستاويز و بازيچه اراده و تصميم و عمل رهبراني بوده است كه «خطابه» را همچون «شاهكليد» يا «ابزار تردستي» يا «فوت و فن كاسهگري» نه فقط براي امرار معاش، بلكه براي استمرار مديريت بر جامعه به خدمت گرفتهاند. موجوديت «ملكول» دولت سخنراني بستگي تمامعيار به «عنصر» سخنراني دارد و بي آن، انگار هيچ نيست جز چند قطره آب يا چند حباب، گاز!
تريلوژي (سهگانه) دولت سخنراني:
آيين دولت سخنراني را «سهگانه»اي تشكيل ميدهد بسيار مشهور و عوامفهم:
۱- «وعده» به جاي برنامه
۲- «ناسزا» به جاي نقد
۳- «قربانصدقه» به جاي مشاركت ادامه مطلب را بخوانید »