مرداد ۱۷
شهروند امروز - ۱۹ مرداد ۸۷
چه كسي گفت: «حاضرم جانم را فدا كنم تا مخالف من، آزادانه حرفش را بزند؟!»
اگر آن بزرگوار، سر از نقاب تيره خاك بيرون ميكشيد با هزاران حيرت و ناباوري، سينهچاكي و داعيهداري چه بسيار اصحاب قدرت و حكومت در اين زمانه را به مشاهده ميايستاد كه چه خطابهها ايراد ميكنند در «ستايش انتقاد» و چه كرشمهها ميفروشند در بازار «نمايش انتقادپذيري» و تحمل نظر مخالفان! آيا دوران «دهانبندي» رعيت در برابر سلطان سپري شده است؟
لطيفهايست، اما در مقايسه دو الگوي رفتاري حكومت خودكامه و حاكميت دموكراتيك، نسبت به آزادي بيان و انتقاد، گفتهاند كه: در رژيمهاي خودكامه «پنبه در دهان» مردم ميكنند و در نظامهاي دموكراتيك، «پنبه در گوش» حاكمان! وجه مشترك هر دو، بهرهگيري از تكنيك پنبهگذاري است.
اما به نظر ميرسد حتي اگر اين مطايبه روي نشان دادن «اوج امتناع» خودكامگان و وسعت دامنه «مداراي بيدريغ» مردمسالاران باشد، در روزگار ما چندان مصداق ندارد. تكنيك «پنبهگذاري در دهان مخالفان» و بهرهگيري از داغ و درفش براي «امتناع از هرگونه ابراز مخالفت و اظهار انتقاد در برابر حاكمان خودكامه» جاي خود را به «تكنيك ثقل سامعه» و ستايش از انتقادگران داده است. اين همه زيركي سياسي را گمان ندارم كه حتي نخستين نظريهپردازان فلسفه سياسي به خواب ديده باشند. از اين رو ميتوان گفت كه در جهان معاصر، الگوي كلاسيك «دهانبندي مخالفان» حتي در رژيمهاي توتاليتر و استبدادي، هرچند نه به ميل و رضا، اما به تدريج در حال منسوخ شدن است. آيا اين تحول تكنيكي در رفتار خودكامگان يا منتقدان، گامي فراپيش در راستاي دموكراسي و آزادي به شمار ميرود؟ مگر در ادبيات سياسي رايج در روزگار و جامعه ما، از اين دست «واژههاي والامقام و فرهمند و عزيز»! همچون مردمسالاري، قانون، حقوق شهروندي، پاسخگويي حاكمان و آزادي بيان منتقدان، به فراواني و بيدريغ، مصرف نميشود؟
مگر هزاران برگ نوشته و ساعتها سخنراني در مدح و ثناي «انتقاد» و تجليل از «منتقدان با انصاف!» و آمادگي براي شنيدن نصيحتهاي سازنده(!) منتشر نميگردد؟ ادامه مطلب را بخوانید »
مرداد ۱۱
روزنامه کارگزاران:
التهاب، ابهام، بلاتكلیفی و احتمال تغییر ناگهانی در وضعیت همه چیز، از سیاستها و برنامهها گرفته تا مسوولان و متصدیان، این بختك «احساس بیثباتی» است كه این روزها حتی تا اندرون خانهها، بر یكایك نیازهای اولیه زندگی ایرانیان، از خوراكی و پوشاكی و مسكن و سوخت و آب و برق گرفته تا كتاب و سینما و نوع پوشش و وبلاگ و استاد دانشگاه و غیره سایه افكنده است! آیا این گونه پریشانی و سردرگمی و روان سراسر اضطراب و دلواپسی نسبت به فردا، در هیچ جامعهای راه به رشد و توسعه و رونق و فردای بهتر خواهد برد؟! میگویند ـ و گاه آمرانه و تلخ ـ كه چرا همواره از نابسامانیها و كموكاستیها گلایه میكنید؟ چرا سیاهنمایی! و بزرگنمایی مشكلات مردم را همچون ابزار سیاسی برای شكست رقیب مورد استفاده قرار میدهید؟! شگفتا! كه گویی در این سرزمین، در كنار مردمانی كه هر روز بیش از پیش در چنبره مشكلات دامنگستر دست و پا میزنند، زندگی نمیكنند!
اگر «بیخبری» حاكمان و متولیان نسبت به اوضاع جامعه، «ضعف و ناشایستگی» قلمداد شود، «بیاحساسی» آنان را جز «گناه و تقصیر» نمیتوان محسوب كرد و آنگاه كه بهرغم آگاهی و مشاهده عینی مشكلات مردم، به «انكار» آن و حتی به تخطئه منتقدان و هشداردهندگان میپردازند، دانسته و نادانسته، مرتكب «جفاكاری و فریب و خیانت» خواهند شد. دولت نهم و به ویژه متولیان و مشاوران تبلیغاتی آن، همواره منتقدان را به چوب این اتهام راندهاند كه: «واقعیتها را وارونه جلوه میدهید، موفقیتها را نادیده میگیرید، انگیزه انتقامجویی سیاسی دارید، قصد بازگشت به قدرت از كف رفته را دارید وگرنه مردم، دولت منتخب خود را قبول دارند و كارنامهاش را تایید میكنند!» ادامه مطلب را بخوانید »
مرداد ۰۶
شهروند امروز
اگر سلطان خوارزمشاه به جاي فرمان قتل فرستادگان «خان مغول»، فرصتي براي «مذاكره» با آنان فراهم ميساخت، اگر پاسخ خان مغول را به وعده ديدار و «مذاكره» فرستادگان خويش احاله ميداد، آيا احتمال نميرفت كه ايلغار سپاه مغول به سرزمين ايران – آنگونه كه چندين قرن سرنوشت حكومت و فرهنگ و معيشت و خلقوخوي پدران ما را رقم زد و هنوز نشانههاي آن بر چهره ايران همچون زخم ناسور، ماندگار است – رخ ندهد؟
اگر قوامالسلطنه براي جلب موافقت رهبران شوروي، راهي جز «مذاكره و چانهزني سياسي» را برميگزيد آيا احتمال نميرفت آن چنانكه در شبهجزيره «كره» اتفاق افتاد، تا ساليان سال پس از جنگ دوم جهاني، همچنان بخش مهمي از شمالغربي ايران ميزبان ارتش سرخ يا دستكم دست به گريبان پيامدهاي حضور سياسي بلوك شرق باشد؟
به گمان من بهرغم آن كه مذاكرات قوامالسلطنه، به هر تدبير يا حيله سياسي، به توافق با رهبران شوروي براي خروج نيروهاي ارتش سرخ از ايران انجاميد، «پادشاه جوان ايران» نبايد عليالقاعده چندان از بهكارگيري آن شيوه، يعني مذاكره سياسي و همه ملزومات آن، خرسند بوده باشد!
ميدانيد چرا؟ چون «منطق و منش پادشاهي» انگار پذيرش «مذاكره و چانهزني» با طرف مقابل را نوعي سرشكستگي تلقي ميكند!
«روح سرافراز سلطاني»، هرگز نميتواند پذيراي پيشنهاد مذاكره و چانهزني از سوي هيچ كسي، خواه «رعيت»، خواه حتي «اعيان» و خواه «قدرت بيگانه» باشد. اين، يعني پذيرش ضمني موجوديت «ديگري» به مثابه يك قدرت موازي! ادامه مطلب را بخوانید »