دولت و حريم امنيت اخلاقي مردم به همين سادگي، به همين خوشمزگي
خرداد ۳۱

شهروند امروز

واقعيت اين است كه برخي «واژه‌ها» به دليل فراواني كاربرد در زندگي روزمره ما، چنان خودماني و صميمي و «آشنا» جلوه كرده‌اند كه هرگز حتي به اندازه ذره‌اي گمان نداريم كه درباره مفهوم حقيقي و درست آنها دچار «سوءتفاهم»‌شده‌ايم.
واژه «دولت» و مترادف‌هاي آن از اين دست به‌شمار مي‌رود. همه چنين مي‌انديشند كه «دولت» را مي‌شناسند، مفهوم واقعي آن را مي‌دانند، اختيارات و مسئوليت‌هاي دولت را بلدند و كاملا با خواص اين موجود قدرتمند و انتظاراتي كه مي‌توانند از آن داشته باشند آشنايي دارند.
اما افسوس كه واقعيت چيزي جز اين است.
ما براي آنكه حقيقت «دولت» را درك كنيم، به نوعي «آشنايي‌زدايي» از اين واژه به ظاهر مأنوس نيازمنديم.
درست است كه پيدايش «دولت»، به مثابه يك «نهاد اجتماعي»‌و با هر اسم و رسم، در تاريخ اجتماعي شدن بشر پيشينه‌اي بس كهن و دراز دارد و پديده تازه‌وارد و بيگانه‌اي نيست.
درست است كه «دولت» يا هر نام ديگري كه بر محتواي معنايي اين واژه گذاشته شود، خواه حكومت يا ولايت يا سلطنت يا  امارت يا خلافت و فرمانروايي و از اين دست، در ذات و خاستگاه خويش ‌ماهيت عرفي و اين‌جهاني و عقلايي دارد و به تعبير امام علي(ع): هر امتي را لاجرم اميري هست، خواه دادگر يا ستم‌پيشه. و درست است كه هزاران كتاب و مقاله و سخنراني در نظريه‌پردازي «انواع دولت» و سير تحول و تكوين دولت و انواع «مدرن» و «پيشامدرن» آن در دسترس ما قرار دارد، اما به گمان من، دست‌كم جامعه ما هم‌چنان درباره «دولت» گرفتار سوءتفاهم است.
اين را از چگونگي مواجهه «مردم» با «دولت» و روابط متقابل اين دو به خوبي مي‌توان فهميد. كار به جايي رسيده كه به تدريج و به دليل رايج شدن و همه‌گيري و فراواني همين «مفهوم عوضي»‌از دولت، خود اين موجود عجيب‌الخلقه نيز باور كرده است كه واقعا همان است كه مردم مي‌پندارند! در همان قواره و شكل و شمايلي ظاهر مي‌شود كه در ذهن و تصور مردم شكل گرفته است. با مردم از همان موضع و جايگاهي سخن مي‌گويد و با همان لحن و دامنه صدا كه اقتضاي چنان هيأتي و هيبتي است كه مردم پنداشته‌اند. «افسانه سيزيف» را دوباره بايد خواند، بلكه بارها و بارها! آيا پس سزاوار نيست كه مردم تاوان آفرينش چنين موجود قدرتمند و هولناك و همه‌فن‌حريف و فعال مايشايي‌ را كه خود را در «سوءتفاهم تاريخي»‌به مثابه يك حقيقت در ذهنيت جامعه نهادينه كرده‌اند، پس بدهند؟! «دولت عوضي» محصول يك فرآيند اجتماعي- فرهنگي است كه مردم يعني ذهنيت و باورها و رفتار آنان، نقش و سهم عمده را در شكل‌گيري اين فرآيند دارند. پس بي‌هيچ پرده‌پوشي و تعارف، من مردم را متهم مي‌كنم! لابد مي‌پرسيد: چرا؟ و من بي‌درنگ پاسخ مي‌دهم: به خاطر همان «سوءتفاهم» درباره دولت! اينك وقت آن است كه برخي از مهم‌ترين مشخصه‌هاي اين سوءتفاهم را آشكار سازم:
۱ – اصالت دولت: به باور اين قلم، «دولت» و هر مفهوم ديگري مشابه و مترادف آن، از جمله حكومت و نظام و خلافت و از اين دست، همه و همه، در نسبت با «مردم» يا ملت و جامعه و از اين دست، هيچ اصالت مستقل و ذاتي ندارد و يكسره در زمره امور اعتباري و عرضي هستند. به هر ميزان كه به «دولت» اصالت مستقل داده شود، در واقع زمينه سوءتفاهم درباره ماهيت اين موجود فراهم مي‌شود. در ادامه، كار به جايي مي‌رسد كه جاي علت و معلول، ذات و عرض، حقيقي و اعتباري، عوض مي‌شود. كار به جايي مي‌رسد كه حفظ و بقاي دولت، به مثابه يك فريضه تخطي‌ناپذير يك «امر ناموسي» و در مواردي يك تكليف ايدئولوژيك پيش‌روي ملت قرار مي‌گيرد. در حالي كه فلسفه وجودي دولت، در آغاز و در اراده آفرينندگان آن يعني ملت، چيزي متفاوت از اين بوده است. «بقاي دولت»، هيچ‌گاه وابسته به «اصالت مستقل»‌آن نيست كه از اساس چنين اصالتي وجود نداشته است. پس وابسته به چيست؟ به اراده همان كه دولت را آفريده است و اصالت دارد، يعني ملت. اما آيا چنين سوءتفاهمي درباره اصالت دولت، در برداشت و ذهنيت جامعه ما رسوخ نكرده است؟!
چه مي‌گويم! اكنون اصالت دولت،  به مفهوم عام آن، در نسبت با ملت، به مثابه يك «قانون مقدس» مورد استناد قرار مي‌گيرد. چيزي كه ياراي كمترين كژتابي در برابر آن وجود ندارد.
۲ – قدسي شدن دولت: «دولت»، بي‌هيچ ترديد و چون و چرا، از اساس، يك مقوله عرفي و بشري و اين جهاني است. محصول نياز تاريخي و تجربه اجتماعي بشر است. البته حساب قضيه پيامبران و اولياء الهي و رهبري معنوي آنان جدا است. بحث درباره يك نهاد اجتماعي به نام «دولت»، حكومت و نظير اينها است كه حتي اگر پسوند ديني و ايدئولوژيك داشته باشند، هم‌چنان از جنس امور عرفي و بشري و اين‌جهاني‌اند. اما آنگاه كه به هر دليل، اين پديده عرفي، از سوي مردم، به قباي قدسي آراسته شود، هر خاصيتي كه داشته باشد ديگر از «خاصيت دولت» بي‌بهره خواهد شد. ممكن است يك موجود معزز و پرجلال و جبروت و روحاني باشد كه در ذهن و دل دوستداران، آرامش و سرمستي معنوي ايجاد كند، غيرت خلق را برانگيزاند، به خاطر آن رنج و شكنج و مجاهدت و ايثار و شهادت را پذيرا شوند، اما با همه اين‌ها، «خاصيت دولت» ندارد. يعني نمي‌توان آن را همچون يك پديده عرفي به چالش كشيد، مورد مواخذه قرار داد، عطايش را به لقايش بخشيد اگر آن‌چنان‌كه بايد و شايد، به كار نمي‌آيد! اما چه بايد كرد كه سوءتفاهم «قدسي‌ شدن دولت»‌در اين مرز و بوم سال‌ها است كه در تلقي مردم جاخوش كرده؛ به گونه‌اي كه تا كوچكترين ذرات ميكروسكوپي اين نهاد نيز دامن‌گستر شده است. هرگز اين «تعبير تاريخي» وزير كشور سابق، آقاي پورمحمدي را فراموش نمي‌كنم كه در صحن مجلس و در برابر نمايندگان دوره هفتم كه از مشكلات و نارضايتي‌هاي مردم - به گمانم پس از سهميه‌بندي بنزين- سخن گفته بودند، از اصطلاح «فشار مقدس» بهره گرفت. معلوم است كه در «دولت قدسي»، «فشار» به مردم نيز «مقدس»‌تلقي مي‌شود.
۳ – جهاني شدن دولت: اين سوءتفاهم درباره دولت، البته داستان اختصاصي جامعه ما نيست. «دولت» همواره، در تجربه طولاني اجتماعي شدن بشر، يك «مقوله ملي» بوده است. «دولت جهاني»‌البته به مثابه يك امر آرماني در انديشه‌هاي ديني مطرح بوده و در ديدگاه اسلامي جامعه ما نيز چنين خواست و انتظاري وجود دارد اما «دولت» به عنوان يك نهاد عرفي همواره در قلمرو ملي و براي خدمت در اين محدوده معنا و مفهوم پيدا كرده است.
درست از آن زمان كه «دولت» دچار سوءتفاهم «جهاني شدن» مي‌شود، منزلت  و مناسباتش با «ملت»، كه آفريننده دولت‌اند، تغيير مي‌كند. دچار نوعي فرادستي، تمكين‌طلبي داخلي و احساس وظيفه‌مندي ملت در برابر خويش مي‌گردد. تفاوتي ندارد كه اين احساس «جهاني شدن دولت» در نظام‌هاي سوسياليستي بلوك شرق سابق و در قالب انترناسيوناليسم جلوه‌گر شود يا در نظام‌هاي ليبرال دموكراسي غربي و در پوشش مسئوليت جهاني ابرقدرت آمريكا يا در يك نظام ديني و اسلامي همچون جامعه ايران. جهاني شدن دولت در يك جامعه ديني گره زدن زلف مقدرات مردم است به چيزهايي كه از اراده آنان خارج است.
«دولت جهاني»‌تمامي كاستي‌ها، ناكارآمدي‌ها، ناروايي‌ها و حتي خدشه‌دار شدن حقوق شهروندي مردم‌اش را با تردستي ماهرانه‌اي به بهانه ماموريت‌ها و وظايف جهاني‌اش توجيه مي‌كند، چراغي را كه به خانه رواست، نه در مسجد ملت، بلكه در آن سوي عالم برمي‌افروزد و به تدريج بند ناف موجوديت خويش را از مادر واقعي‌اش يعني مردم خويش باز مي‌كند و به عرصه‌هاي جهاني گره مي‌زند. در چنين وضعي، بار ديگر منزلت دولت و ملت جابه‌جا مي‌شود. ملت وظيفه حمايت از دولت جهاني برعهده‌اش گذاشته مي‌شود.
اشتباه نشود! احساس مسئوليت انساني و اخلاقي واعتقادي نسبت به سرنوشت ديگر ملت‌ها، در همه جاي جهان، هيچ ملازمه‌اي با «جهاني شدن دولت» ندارد. اين‌ها به تمامي ماهيت داوطلبانه و  خودخواسته و عمدتا غيردولتي دارند و اگر از سوي دولت‌ها نيز كاري انجام شود، از موضع ماموريت و رسالت جهاني نيست. در واقع، پاسخي به انتظار اجتماعي و انجام وظيفه‌اي به خواست مردم است، نه به رغم ميل آنان.
اينها كه به اختصار برشمردم و نيز سوءتفاهم‌هايي از اين دست موجب شده تا هم ملت و هم دولت در جامعه ما دچار جابه‌جايي منزلت شوند و همه چيز را، در مناسبات متقابل، «عوضي» بگيرند. اگر شاهد روند روبه‌گسترش مشكلات و چالش‌هاي گوناگون در همه زمينه‌هايي هستيم كه به اداره امور كشور مربوط است، اگر بلاتكليفي و غافلگيري و ابهام و سردرگمي گريبان‌گير عرصه‌هاي اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي و سياسي داخلي و بين‌المللي كشور شده و اگر امواج نارضايتي هر روز در اين صنف و آن گروه اجتماعي رخ مي‌نمايد، بيش از هر چيز به علت درد مزمن و جاخوش‌كرده‌اي است كه من به عنوان «سوءتفاهم مردم نسبت به دولت» از آن نام بردم.
البته حكومت كردن و دولت‌گرداني در چنين حال و هوايي كار چندان پيچيده و هنرمندانه‌اي نيست. حكومت آسان، يعني همين! درست برخلاف آنچه امام علي(ع)، با آن همه توانايي و صلاحيت ودليري و تدبير و عدالت و پاكيزگي روح و پايگاه اجتماعي مي‌فرمود كه: «ان امرنا صعب مستصعب: همانا امر حكومت (در نظر ما) كاري پيچيده و سرشار از ناهمواري است.»
«دولت اصيل»، «دولت قدسي»، «دولت جهاني» و البته «دولت تجربي» و «دولت ارباب»، «دولت پدر»‌و ويژگي‌هاي ديگري كه به مثابه «سوءتفاهم»‌درباره يك «نهاد عرفي»‌به نام دولت در ذهنيت ما رسوب كرده چيزهايي هستند كه بايد با آنها وداع كنيم و گرنه آش همين است و كاسه همين!

نظر دهید