روزنامه اعتماد ، ۲ خرداد ۸۷
نه مديحه سرايي و نه مرثيه خواني براي «دوم خرداد»، هيچ دردي را از روزگار ماتم گرفته ی جامعه ايران شفا نخواهد داد. به گمانم «دوم خرداد» نيز به تدريج دارد همان سرنوشتي را در چشم و دل مردم ايران پيدا مي کند که «نهضت مشروطه» و «نهضت ملي»، يعني، قضيه يي که قرار بود «چه ها» بشود اما سرانجام «چه ها» شد،
«دوم خرداد» را خواه صرفاً يک «موقعيت تقويمي و انتخاباتي» بدانيم - آنگونه که رقيبان و مخالفان اين قضيه، البته به رغم احساس دروني خويش، ادعا مي کنند - و خواه با اندکي تسامح، نوعي نهضت اجتماعي براي تغيير و اصلاح وضع و مناسبات موجود در نظام قدرت، خواه آن را ناکام بشماريم و خواه کم يا بيش کامياب، اکنون ديگر قواره وضعيت کنوني جامعه ما نيست. لباس فاخر و چشم نواز ساليان نوجواني و جواني که البته برازنده همان حال و هواي سرخوشي و رعنايي قامت بوده و اکنون به کار دوران ميانسالي و کژ و کولگي يک اندام - که جامعه پس از سوم تير هشتاد و چهار باشد - نمي آيد.
يادآوري حسرتمندانه «دوم خرداد» و بهار ناتمام شکوفايي اراده ملي براي پيرايش انقلاب از زنگارهاي انسداد سياسي و مونولوگ ايدئولوژيک سليقه خاصي در حاکميت و شکاف هاي گوناگون اجتماعي و یكه تازی پیش رونده ی امنیتی - اطلاعاتی و كاریكاتوریزه شدن ماهیت مردمي نظام در شکل و شمايل راهپيمايي ها و اجتماعات سالگرد پيروزي انقلاب و شبيه آن و آراستن نظام به خلعت زيباي قانونمداري و مردم سالاري و جامعه مدني و آزادي بيان و ديگر جلوه هاي «اين عروس يک شبه»، تنها و تنها، غريزه يا حس نوستالژيک ما را، نه بسيار، که اندکي، ارضا خواهد کرد. به باور من، تحولات اجتماعي دوران پس از جنگ تاکنون را بايد از منظر يک «درام»، آن هم از نوع تراژيک، مورد مطالعه قرار داد که البته «نقطه تعليق يا سوسپانس» آن «دوم خرداد» بوده است.
«شخصيت ها»، «حادثه ها»، «کنش ها و واکنش ها»، همه و همه کار خود را کرده اند و از صحنه کنار رفته اند. تنها چيزي که همچنان بلاتکليف باقي مانده، سرنوشت قهرمان اين درام تراژيک است که معلوم نيست کجاست، پيدا نيست. به نظر من ، “قهرمان” قصه ی ما را بلعیده اند ، از هضم رابع نیز گذشته است ، اكنون! چه كسی؟ معلوم است ، “ضد قهرمان”!
اينک، تراژدي ما، درست برخلاف آنگونه که نويسنده مي خواسته، در پيرنگ تازه يي پيش مي رود. قصه «ديگري» شده است، بسيار ساده انگارانه است اگر در خوانش چندين باره «درام» همچنان در جست وجوي سرنوشت «قهرمان» باشيم. به چه زبانی باید بگویم كه قهرمان را خورده اند!
پس بايد بپذيريم که با «درام ديگري» روبه رو هستيم. آيا ترحم انگيز نيست که هنوز و همچنان برخي به اميد يا خيال، از سر خوش بيني يا مثبت انديشي مکاتب مدرن توانبخشي روحي، همان قصه تراژيک را زير بغل مي زنند و اينجا و آنجا روايتش مي کنند؟،
مگر نگفته اند؛ «آن سبو بشکست و آن پيمانه ريخت،»
مگر نفرموده اند؛ «ديگر اجازه تکرار آن قضيه را نمي دهيم،»
مگر نکرده اند آنچه را که کرده اند؟،
آيا بهتر نيست، «درام دوم خرداد» را در قفسه کتابخانه مان با هزار کرامت و عزت، جا بدهيم و به مثابه يکي از عزيزترين قصه هايي که در اين روزگار خوانده ايم، همچنان خاطرش و خاطره اش را عزيز و گرامي بشماريم اما… اما چه بسا به رغم احساس دروني و تعلق خاطر روحي رواني مان، برويم به کتابفروشي، کتاب قصه تازه يي بخريم؟،
با اين حال و روزي که ما داريم، گمان ندارم راهي و چاره يي داشته باشيم جز خوانش يک درام تازه، متفاوت، سرشار از سوسپانس هاي لونرفته، قهرمان هاي غيرقابل هضم، شخصيت هاي فراوان و گونه گون، شبيه آثار و ادبيات کلاسيک، شبيه قصه هاي تولستوي يا هر نويسنده ديگري که اين کاره باشد،
باور کنيم که خيلي چيزها عوض شده است، و من البته در شگفتم که چرا برخي از ما همچنان در پياده روهاي نوستالژيک قدم مي زنيم.
روز ۲۱ خرداد ماه ۱۳۸۷ در ۴:۲۱ ب.ظ
میشه از خودتون بگید؟ لطفا!