“زندگي” ، با همه ي جلوه هاي پر جاذبه اش ، در مقايسه با “مرگ” ، چيزي كم دارد: “راز گشايي”!
“زندگي” ، بر خلاف چهره آشكار و بي رنگ و ريايش ، بسيار “پنهانكار” است.
هزارتوي شخصيت آدم ها ، تنها در برابر مرگ ، كلاه از سر بر مي دارد و به تسليم و رضا ، نقاب از رخسار فرو مي افكند.
به گمان من ، “زندگي واقعي” انسانها ، تنها و تنها ، با “مرگ” ، آفتابي مي شود. “قيامت” را “هنگامه آشكار شدن راز ها”: “يوم تبلي السرائر” خوانده اند ، در نگاه من ، “قيامت” ، صحنه بزرگ يك نمايش رئال است و “مرگ” ، پرده ي اين صحنه شكوهمند ، آنگاه كه بالا مي رود!
اگر زندگي ، عرصه ي “تردستي” و “معما سازي” و “حيرت افزايي” است ، مرگ ، خداوندگار “رمز گشايي” و “از پرده برون افكني” رخسار پنهان انسانهاست.
“مرگ” ، آموزگار بزرگ و هنرمنديست ، چون تنها به همت اوست كه “مشت بسته ي” يك عمر زندگي ، باز مي شود.
به باور من “معارفه ي حقيقي” با آدم ها ، از واپسين دم مرگ آنها آغاز مي گردد.
و چه شكوهمند و شگفت انگيز و پند آموز است مشاهده ي “كسي” آنگونه كه “به واقع″ بوده است ، نه آنگونه كه “نموده” است. اينك چهل روز است كه “پرده” از “صحنه”ي يك زندگي ، يك نام ، يك “احمد” به كناري رفته است.
“صحنه ي تمام عيار احمد” بي هيچ رنگ و ريا ، بي كمترين ملاحظه اين و آن ، پيش روي ديدگان حيرت زده ي تماشاگران ، كه “ما باشيم” ، خودنمايي مي كند.
آيا “اين” احمد كه بر “صحنه” مي بينيم ، همان احمد پيش از كنار رفتن “پرده” نمايش است؟
“احمد ما” چهره ناشناخته اي نبود. پري رويي بود كه هرگز تاب مستوري نداشت! همه آنچه كه درباره او گفته اند و نوشته اند ، بي هيچ ترديد و فارغ از هر گزافه گويي ، چيزي جر “ستودن خويش” نبود كه گفته اند: “ستايشگر آفتاب ، ستايشگر خويش است.”
اما من ، پس از بيست و اندي سال از آشنايي و دوستي و همكاري با او اعتراف و ادعا مي كنم كه “احمد واقعي” را پس از بالا رفتن “پرده مرگ” “برصحنه حقيقت” به تماشا نشسته ام. “آيينه ي صد نقش و نگارانِ” ما هنوز تردستي ها دارد براي رخ نمايي و جلوه گري! بنگريد:
۱- شجاعت فروتني:
كيمياي كمياب زمانه ما كه سكه ي رايج آن نان خوردن از كيسه ي قيافه گرفتن هاي غلط انداز و معطوف به اقتدارهاي باسمه ايست. “احمد ما” به قول اهل منطق ، لا بشرط ، فارغ از زمان و مكان و پست و مقام ، فروتن بود. اين خصلت عيّاري را نه به مثابه يك صفت اعتباري يا اكتسابي يا شغلي ، بلكه به عنوان يك گوهر ذاتي با خود داشت. من دليري او را در فروتني ، يكي از كارسازترين جلوه هاي ، “تجربه ي احمد” مي دانم. لطيفه ي اين ويژگي ناب در احمد اين بود كه همه مشاغل و مسئوليت هاي او ، از خبرنگاري تا مديريت ، تا فعاليت ديپلماتيك و وكالت مجلس و مشاورت مقامات ، استعداد و اقتضاي بالا نشيني و تفرعن و “من آنم كه رستم يلي بود در سيستان” را داشت.
۲- اشتهاي بي انتهاي دانستن:
كاش من ميتوانستم شناسنامه ام را دستكاري كنم ، سي ، سي و پنچ سال! آنگاه به عنوان يك جوان بيست ساله ، مي دانستم كه اين “درد مزمن پوكي استخوان” را كه هيچ علتي جز “ضعف دانايي” ندارد ، چگونه بايد علاج كرد. تجربه احمد ، حكايت شكوه و سروري آيين دانايي در جهان بيني اوست. تصوير احمد با كتاب هاي انبوه زير بغل ، ولع عجولانه ي او براي خواندن و بيشتر خواندن ، هيچ نبود جز جلوه اي از ايمان آن كبّاده كش عرصه دانايي كه مي دانست “باطل السحر” عقب ماندگي ملت ما مبارزه با جهل و خرافه و نا آگاهيست.
۳- مرزبندي جوانمردانه:
“احمد بورقاني” خوش اخلاق و با معرفت بود ، آيين قلندري ميدانست ، با همه رفيق بود ، محفل اُنس با او شادي بخش و انرژي زا بود ، اما “احمد” هيچگاه “صلح كل” و بي معيار و ملاك نبود. اگر در سوك او از هر قوم و قبيله و سليقه فكري و سياسي حاضر و داغدار و اندوهگين بودند ، نه به اين دليل بود كه مرز بندي فكري و سياسي نداشت و نه به اين منظور بود كه: “مسلمانش به زمزم شويد و كافر بسوزاند” ، بلكه به اين سبب بود كه “احمد” در مرزبندي هاي فكري و سياسي نيز جوانمرد بود.
مجال اين نوشته كوتاه تر از آن است كه بيش از اين سخن دراز كنم. با فرازي از سروده ي استاد شفيعي كدكني به پايانش مي برم:
اي روشني باغ و بهاران كه تو بودي
وي خرمي خاطر ياران كه تو بودي
اي سرو كه در پيرهن صبح نگنجيد
جان تو و اي جان بهاران كه تو بودي
با پيرهن سبز ، برين آبي بي ابر
“آيينه ي صد نقش و نگاران كه تو بودي”
در تابش خورشيد تموز و تپش خاك
آرامگه و منزل ياران كه تو بودي
بي پشت و پناهند تذروان و هَزاران
اي باغ تذروان و هَزاران كه تو بودي
در همهمه با غرش توفان و شب و ابر
در زمزمه با ريزش باران كه تو بودي
اي در غم و اندوه كه ماييم پس از تو
وِي شادي اندوه گزاران كه تو بودي.
“اللهم بارك لنا في الموت”: پروردگارا در مرگ ما مباركي و ميمنت قرار ده. (امام علي (ع))