“زندگي” ، با همه ي جلوه هاي پر جاذبه اش ، در مقايسه با “مرگ” ، چيزي كم دارد: “راز گشايي”!
“زندگي” ، بر خلاف چهره آشكار و بي رنگ و ريايش ، بسيار “پنهانكار” است.
هزارتوي شخصيت آدم ها ، تنها در برابر مرگ ، كلاه از سر بر مي دارد و به تسليم و رضا ، نقاب از رخسار فرو مي افكند.
به گمان من ، “زندگي واقعي” انسانها ، تنها و تنها ، با “مرگ” ، آفتابي مي شود. “قيامت” را “هنگامه آشكار شدن راز ها”: “يوم تبلي السرائر” خوانده اند ، در نگاه من ، “قيامت” ، صحنه بزرگ يك نمايش رئال است و “مرگ” ، پرده ي اين صحنه شكوهمند ، آنگاه كه بالا مي رود!
اگر زندگي ، عرصه ي “تردستي” و “معما سازي” و “حيرت افزايي” است ، مرگ ، خداوندگار “رمز گشايي” و “از پرده برون افكني” رخسار پنهان انسانهاست.
“مرگ” ، آموزگار بزرگ و هنرمنديست ، چون تنها به همت اوست كه “مشت بسته ي” يك عمر زندگي ، باز مي شود.
به باور من “معارفه ي حقيقي” با آدم ها ، از واپسين دم مرگ آنها آغاز مي گردد. ادامه مطلب را بخوانید »
اسفند ۲۰