شهریور ۲۵

ما كجا بودیم آن شب ، مست لایعقل،
بی حضور هیچ تن پوشی!
بی رقیب كمترین چشمی،
و استنطاق هر گوشی!
مردمان بازیچه ی مرگی به نام زندگی بودند،
با بساط خویشتن مشغول،
یا فروخفته به خوابی چند،
كودكانه ، ناز و خرگوشی!
ما كجا بودیم آن شب،
تا سحر بیدار!
قصه ها گفتیم و خندیدیم،
آری ، اندك از بسیار!
برق اشكی گاه بر چشمان من دیدی،
و خندیدی!
تا نسیم صبح در آغوش تو ماندم،
هر چه از بر كرده بودم ، بی هوا خواندم!
موج می زد ارتعاش بی سرانجامم،
رو به اقیانوس سرمستی،
در صمیم لُخت بی برگی.
ناگهان خورشید را دیدم ، به استقبال می آمد،
بود دستانش پر از هستی!
من درنگی با تو را - در شب -
به یك خورشید ، صد اختر ، هزار هستی،
نخواهم داد،
هرچه بادا باد!
خرداد هشتاد و چهار