آبان ۲۰
كارگزاران - ۲۱ آبان ۸۷
توقیف هفتهنامه «شهروند امروز» از سوی هیات نظارت بر مطبوعات بهویژه با دقت نظر در استدلالها و استنادهای دندانشكن! آن هیات به قانون مطبوعات، كه البته در این سه سال حكومت دولت آقای احمدینژاد پیدرپی برای توقیف و تعطیل نشریات مستقل شاهد بودهایم، انسان را به این نتیجه بسیار مهم و حیرتانگیز رهنمون میشود كه: این دولت انقلابی، چقدر زود و آسان كار مردم را راه میاندازد! بیمعطلی، بیدنگ و فنگ! اگر در گذشته لازم بود یا چارهای نبود جز آنكه برای برخورد با یك نشریه چموش و ناهمراه، كلی زمینهچینی شود، پروندهای دست و پا گردد، پای دستگاه قضایی و هیات منصفهای هرچند برگزیده دستگاههای رسمی و نه نماینده افكار عمومی، به میان آید، در این سالها به سادگی و گوارایی آب خوردن، فرمان توقیف صادر شده است و البته آنگونه كه رخسار حضرات گواهی میدهد، آب هم از آب تكان نخورده است. مطبوعات مستقل، همچون «مرغ بسمل» بیهیچ مجالی برای چون و چرا ناگهان «موقوف»! شدهاند و به گمان آقایان: تمام و خلاص! بهتر از این میشود كار مردم را راه انداخت!؟ ساده و آسان و ارزان! اگر در همه جای جهان، دانشمندان و پژوهشگران، شب و روز در كتابخانهها و آزمایشگاهها با تلاش و تقلای فراوان میكوشند با كشف و اختراع و نوآوری، گامی برای آسان كردن گذران زندگی بشر بردارند، در این سرزمین نیز به همت متولیان وزارت ارشاد، روزبهروز «تكنولوژی!» تعطیل و توقیف فعالیتهای خلاقه بهویژه در عرصه فرهنگ و هنر و رسانه، البته از نوع غیردولتی و غیرسفارشی آن، پیشرفتهتر و آسانتر و زودبازدهتر میشود! چه تفاوتی دارد؟! مهم این است كه كارها سریع و آسان انجام شود. خواه برای انتقال پیام از اینسو به آنسوی عالم و خواه برای توقیف پیام و محروم ساختن افكار عمومی از دستیابی به اندیشهها و دیدگاههای متفاوت! به گمان این قلم ترجیح دارد كه هنگام توقیف مطبوعات، وزارت ارشاد و هیات نظارت، خود را برای ارائه مستندات قانونی و اقامه دلایل حقوقی به زحمت نیندازند. رك و سرراست بروند سراغ اصل مطلب! به افكار عمومی بگویند كه ادامه انتشار برخی مطبوعات كه رویكردی مستقل و انتقادی دارند اسباب زحمت دولت است، چشم و گوش مردم را باز میكند، پرسشگری را دامن میزند، پرده فریب را میدرد و فضای گورستانی تمكین و تودهگرایی را برمیآشوبد! ادامه مطلب را بخوانید »
آبان ۱۱
روزنامه اعتماد - ۱۰/۸/۸۷
“هر دم از این باغ! بری می رسد”
قضیه پنج میلیون تومان اهدایی دستگاه ریاست جمهوری به نمایندگان مجلس هشتم، “به نام كمك به مسجد” و ” به كام پشتیبانی از وزیركشور” هر چند از نادره های سیاسی دوران ماست ، اما به گمان من نباید شگفت انگیز تلقی شود.
به نظر می رسد این قافله تا به حشر لنگ است .التهاب های درونی “دولت اسلامی” را نقطه پایانی نیست! اگر آقای محمود احمدی نژاد پیش بینی می كرد كه با معرفی آقای علی كردان به عنوان وزیر كشور در سال پایانی حكومت دولت نهم ، چه آتش “دامن گیر ” و فزاینده ای بر رمق اعتبار این دولت پر چالش افكنده خواهد شد، چه بسا با اندكی تامل، از این كار منصرف می شد.
نمی دانم كدام شیر پاك خورده ای این “پوست خربزه” سیاسی را درست در حال و هوایی كه تمامی همت و تلاش آقای رئیس جمهور و اصحاب كابینه و مشاوران سیاسی و تبلیغاتی و رسانه ای ایشان، در واپسین سال مسئولیت دولت نهم مصروف باز سازی وجهه درهم ریخته و نابسامان و ناكارآمد این مجموعه در ذهنیت افكار عمومی است ،زیر پای این عزیزان! گذاشت!
كاش آقای علی لاریجانی به عنوان رئیس مجلس هشتم، كه نقش بسیار موثر و تعیین كننده ای در “بركشیدن” آقای علی كردان از یك “موقعیت دست چندم اجرایی” به جایگاه پر نفوذ و” اختیاردار” –در همه زمینه های مالی و سیاسی و اداری- داشته است، دستكم به درخواستهای خیرخواهانه و مصرانه دوستان و هم مسلكان سیاسی خود و نیز آقای كردان، توجهی می كرد كه آن روز، هنگام بررسی سوابق و لواحق وزیر كشور پیشنهادی آقای رئیس جمهور پیشنهاد جلسه غیر علنی دادند.
“پیر در خشت خام آن بیند كه جوان در آینه” حالا معلوم می شود كه تجربه و پختگی سیاسی آنان كه به طور مستقیم “خاك صحنه فعالیت ومبارزه سیاسی” را در دوران پیش از انقلاب تجربه كرده اند تا چه مایه افزونتر از “سیاستمداران پس از فتح” است. آقای احمد توكلی ،صرفنظر از اینكه با مشرب و نگرش سیاسی ایدئولوژیك او موافق یا مخالف باشیم ، یك عنصر با سابقه استخوان دار سیاسی است كه به گواهی مشاهدات شخصی این قلم در دوران زندان رژیم سابق، خیلی زودتر از دیگران در برابر كژراهه اندیشه و مشی منحرف سازمان مجاهدین خلق واكنش نشان داد و راهش را از آنان جدا كرد.
هنگامی كه در آغاز دوره هشتم مجلس موضوع انتخاب رئیس پارلمان ،اصولگرایان راه یافته به این نهاد را پیرامون دو كاندیدای ریاست، یعنی آقایان حداد عادل و علی لاریجانی دو شقه كرد، آقای احمد توكلی ، بر حلاف انتظار آنان كه گمان می كردند او به اعتبار” نسبت نزدیك فامیلی و سابقه همكاری اجرایی و قرابت فكری ” جانب لاریجانی را خواهد گرفت، در جبهه مقابل قرار گرفت .
در قضیه معرفی علی كردان به عنوان وزیر كشور نیز از ابتدا ابراز مخالفت كرد و در روز رای گیری نیز بسیار كوشید تا بلكه با بهره گیری از شیوه های ” مصلحت جویانه” و “آبرودارانه” از سر باز كردن یك “بقچه پیچیده” پیشگیری كند. اما پافشاری لجاجت آمیز و البته خدشه آمیز آقای رئیس مجلس برای نپذیرفتن پیشنهاد جلسه غیر علنی راه را برای “از پرده برون افتادن رازهای سر به مهر” باز كرد تا اكنون شاهد هر روزه چشمه های تازه ای از آن باشیم. ادامه مطلب را بخوانید »
آبان ۰۸
شهروند امروز - ۱۱/۸/۸۷
۱- «تاريخ» يا «نقد حال» ؟
در واكاوي تحولات اجتماعي در همه جاي جهان، «رخداد»هايي را ميتوان يافت كه در برابر «تاريخي شدن» جان سختي و مقاومت نشان ميدهند. انگار حاضر نيستند دست از گريبان «سرنوشت اكنون» آدمها بردارند. فارغ از «سعد» و «نحس» ماهيت خود، خواه همچون «مدال افتخار» يا «طوق لعنت»، دست به كار بي وقفه تقدير امروز و چه بسا فرداي جامعه خويشند!
گرچه از «تاريخ» گزیری نيست، دير يا زود، اما به هرحال، تاريخ يعني سرگذشت «گذشته ها و گذشتگان» و چيزي شبيه «گورمردگان» است، هر چند در قوارهاي با شكوه و زيبا و غلط انداز و حتي «زنده نما» همچون آرامگاه فراعنه مصر يا ويترين جسد موميايي شده حضرت لنين!
به گمان من، تعبير «تاريخ معاصر» با همه شهرت و دامنه رواج مسامحه آميزش، نوعي «كلاژ آب و آتش» است و ماهيت پارادوكسيكال دارد. «اكنون» كه «تاريخ» نيست، نقد حال و مقال است، «غوره» بخت ناگشودهايست كه تا «انگور»شدن يا نشدن، تا به بلوغ «كشمش» رسيدن يا نرسيدن و تا فرجام نامشخص سرنوشت، هنوز راهي دراز در پيش دارد.
اما «گذشته» تاريخ است و هم از اين رو با «فعل ماضي» روايت ميشود. «جنگچالدران»تاريخ است، همچنانكه جنگ اول و دوم جهاني. در فلان روز از فلان سال آغاز و در بهمان روز از بهمان سال پايان يافتند و خلاص! اين يعني تاريخي شدن.
اما «قضيه فلسطين»و تشكيل كشوري به نام اسرائيل را، به رغم سپري شدن شصت سال و با وجود همه كوششهاي حقوقي، سياسي، نظامي و از اين دست، هنوز نميتوان با «فعل ماضي»روايت كرد، «كشتار ارامنه» در دوران «خلافت يا امپراطوري عثماني» را نيز!
چرا كه اين گونه رخدادها هرچند به لحاظ «تقويمي»متعلق به «گذشته»اند، اما به لحاظ «تقدير»ي، آن گونه كه هر روز شاهديم، «گريبان اكنون»را محكم چسبيدهاند، رهايش نميكنند، همچون همزاد اكنون يار گرمابه و گلستاناند! تا چه وقت؟ نميدانم، يعني معلوم نيست.
سادهترين و البته درستترين شيوه روايت اين گونه رخدادهاي «فراري از تاريخ» بهرهگيري از «فعل ماضي نقلي» است كه هم حق «ريشه گذشته» و هم حرمت «ساقه و برگ و بار اكنون» را درباره آنها پاس ميدارد. ادامه مطلب را بخوانید »
آبان ۰۱
با توجه به تولید بزرگترین ساندویچ دنیا برخی رکوردهایی كه در كنار ساندویچ شتر مرغ ایرانی قابلیت عرضه به کتاب گینس دارند بدین شرح می باشند!:
- - ایران دارای بیشترین میزان فرار مغزها در جهان است؛
- - ایران دارای کمترین میزان سرمایهگذاری خارجی در منطقه است؛
- - ایران دارای بالاترین نرخ تلفات جادهای است؛
- - ایران یکی از پنج کشور دارای بیشترین تعداد قتل در روز است؛
- - ایران دارای بیشترین تلفات وقت شهروندان در خیابانهای شهر به دلیل ترافیک است؛
- - ایران دارای بیشترین تلفات خاک در سال است؛
- - ایران دارای بیشترین اُفت آب زیرزمینی در سال است؛
- - ایران دارای بالاترین نرخ تورم در منطقه است؛
- - ایران دارای بیشترین دعاوی حقوقی در بین شهروندان خود است؛
- - ایران دارای بیشترین نرخ نزاع خیابانی در منطقه است؛
- - ایران دارای بیشترین میزان ترک تحصیل در دوران متوسطه است؛
- - ایران دارای بیشترین نرخ دختران فراری در منطقه است؛
- - ایران دارای بیشترین تعداد طلاق و خودکشی در خاورمیانه است؛
- - ایران دارای یکی از بیشترین نرخ بیکاری در جهان است؛
- - ایران دارای بالاترین آمار اعدام (بعد از چین) در جهان است؛
- - پایتخت ایران یکی از آلودهترین پایتختهای جهان است؛
- - محیط زیست ایران یکی از ناپایدارترین، محیط زیستها در جهان است؛
- - ایران از نظر توسعه انسانی در بین یکصد کشور نخست جهان جای ندارد؛
- - ارزش واحد پول ایران، یکی از نازلترین واحدهای پولی منطقه است؛
مهر ۲۴
شهروند امروز - ۲۷/۷/۸۵
عادت كردهايم «آرزوها»يمان را در «قاب واقعيت» يا حتي تحليل و تفسير خودخواسته از واقعيت، تماشا كنيم! اگر كار به همين جا - با همه سرخوشياش - ختم شود هيچ عيبي ندارد. حتي اگر اين سير و سياحت رويايي، هيچگاه در عالم واقع تعبير نشود و يا در قد و قوارهاي بسيار كوچك و ناتمام جامه عمل بپوشد!
اما مشكل از آنجا آغاز ميشود كه اين «آرزوهاي واقعيتنشان»، آنقدر «جدي و قطعي» گرفته شوند كه آه از نهاد مرحوم «سروانتس» آفريدگار شخصيت «دن كيشوت» برآيد! «منجيگرايي» اگر در قلمرو جهانبيني و اعتقاد ديني يك امر پذيرفتهشده و موجه و اميدبخش تلقي ميشود، در عرصه سياست عرفي، چيزي از جنس «سركنگبين» است و ماجراي «صفرافزايي»!
به گمان من، با پايان قرن بيستم، فاتحه منجيگرايي و انتظار «جامعه موعود» در عرصه سياست عرفي خوانده شد، هم از نوع «ماركسيستي»اش و هم از نوع «فوكوياما»يياش! معلوم شد كه انتظار فرج انسان براي تحقق «جامعه بيطبقه كمونيستي» و «پايان تاريخ» آمريكايي چيزي فراتر از وعده سرخرمن نبوده است.
به نظر ميرسد انسان هزاره سوم، كاملا حواسش را جمع كرده كه ديگر به هيچ «فراخوان منجيمآب» اعتماد نكند و به اصطلاح «سركار» قرار نگيرد. خوب يا بد، جامعه امروز به گونهاي آشكار و بيملاحظه، اگر نه در عرصه فلسفه و جهانبيني، اما در قلمرو زندگي اجتماعي و سياست عرفي، به شدت «پوزيتويست» شده است. تا چيزي را به مثابه يك واقعيت عيني در مشت خويش لمس نكند، باور نخواهد كرد. ادامه مطلب را بخوانید »
مهر ۲۲
سرمقاله كارگزاران - ۲۲ مهر ۸۷
برای یك انسان شریف، هیچ كاری سختتر و ناهموارتر از خلافگویی و دروغ نیست. تفاوت چندانی ندارد، خواه یك شهروند عادی یا یك مقام مسوول حكومتی؛ مهم آن است كه رمقی از «شرافت انسانی» در نهاد او باقی باشد. در این صورت اگر به اشتباه ناخواسته، سخن خلاف یا ادعای گزاف از او صادر شود بیكمترین توجیه و لجبازی و ادا اصول آن را میپذیرد و اصلاح میكند و حتی پوزش میخواهد و اگر آگاهانه اما از سر ناچاری و به هر توجیه و دلیل، قصد خلافگویی داشته باشد، همان یك «رمق شرافت» كار دستش میدهد، رنگ رخسارش دگرگون میشود، پیشانیاش را عرق سرد خیس میكند، بزاق دهانش همچون كبریت، خشك میشود و سرانجام: یا از خلافگویی پرهیز میكند یا بهقدری ناشیانه و آشكار دروغ میگوید كه حتی باور كودكانهترین ذهنها را نیز برنمیانگیزد. چهبسا در این مرحله، به شرط آنكه زور همان «یك رمق شرافت» بر «سپاه توجیه و لجاجت» بچربد، «دروغگویی آماتور» از شر ناخوشایند تكرار خلافگویی و اعتیاد به آن و سرانجام از تبدیل شدن به یك «دروغگوی حرفهای» رهایی خواهد یافت. ادامه مطلب را بخوانید »
مهر ۱۳
روزنامه اعتماد - ۱۳/۷/۸۷
آقاي خاتمي در ديدار اعضاي هسته مرکزي «کمپين پويش» که داوطلبانه براي فراخوان دعوت و حمايت از کانديداتوري ايشان در انتخابات آينده رياست جمهوري تلاش مي کنند، نکته ها و پرسش هاي مهم و تامل برانگيزي را مطرح کرده اند که به گمان من، پرداختن به آنها مي تواند به مثابه يک «راهبرد تازه» براي فرآيند اصلاح طلبي قانوني در درون نظام موجود، مورد توجه قرار گيرد. در ابتدا ايشان گفته اند؛ «من به اين نظام هنوز اميدها بسته ام و به همين دليل و به خاطر تعهدي که به آن دارم، انتقاداتي را که به آن دارم بيان مي کنم و در اصلاح آن به عنوان يک ايراني مي کوشم…. معتقدم اصلاحاتي که از آن دم مي زنيم بايد ضوابط، چارچوب ها، اهداف و روش هاي روشن مشخصي داشته باشد تا کساني که مي خواهند به آن بپيوندند بدانند اصلاحاتي که ما مي گوييم، چيست؟ اميدوارم هرچه زودتر در اين زمينه گام موثر برداشته شود.» در ادامه ايشان گفته اند؛ «اينکه تاکنون براي حضور در انتخابات به تصميم نهايي نرسيده ام به اين دليل است که معتقدم پيش از آن بايد به چند پرسش بنيادين پاسخ گفت.» (اين قلم ترجيح مي دهد پرسش هاي آقاي خاتمي را به اين ترتيب شماره گذاري کند)؛
«۱- آيا مي توان بدون ورود به قدرت، اصلاحات را در جامعه و کشور نهادينه کرد يا براي پيشبرد اصلاحات در جامعه و ايجاد تغييرات ريشه هاي فرهنگي و اجتماعي (؟،) لزوماً بايد در قدرت نيز حضور داشت؟
۲- ما چه تاثيري در روندي که به نفع آرمان هاي انقلاب و مصالح و خواست مردم است مي توانيم داشته باشيم؟ حال چه با ورود به قدرت و چه خارج از آن؟
۳- در ايران امروز چه گروه هايي مرجعيت دارند؟ روشنفکران، روحانيت، سياستمداران و ديگر گروه هاي اجتماعي به چه ميزان در اين جامعه نفوذ دارند؟
۴- براي افزايش مرجعيت هر يک از اين گروه ها چه مي توان کرد؟۵- مهم تر از اينکه چه کسي بهتر است نامزد انتخابات شود اين است که چگونه بايد بيايد؟ و بر فرض پيروزي در انتخابات چه برنامه يي بايد داشته باشد و اساساً در شرايط کنوني با ورود به قدرت چه کارهايي مي تواند بکند؟» ادامه مطلب را بخوانید »
مهر ۱۱
شهروند امروز - ۱۳/۷/۸۷
سياستمدار اگر حرف نزند، دق ميكند! در دنياي پزشكي، «تپش قلب» و «تنفس» را نشانههاي حيات ميدانند، اما در عرصه سياست، «سخن گفتن»، حسيترين و شناختهشدهترين نشانهاي است كه به جامعه ميفهماند: سياستمدار، هنوز نمرده است!
آيا ميشود كسي خودش را به «مردن» بزند و همچون نعش، بيهيچ حركت و نشانهاي از زندگي، بيكمترين واكنشي در برابر هر عامل تحرك، خونسرد و آرام باقي بماند؟ چراكه نشود!؟ اما آنچه شدني نيست، استمرار اين «مردهنمايي» و حتي تراژيك شدن سرانجام آن است. چه بسا كار به كفن و دفن برسد! «سياستمدار ساكت» اگر به اقتضاي «جبرزمانه» به سكوت واداشته شده باشد پس ساكت نيست، طنين امواج كلامش، هرچند به ياري «دستگاه اولتراسوند» به جامعه ميرسد، گاه رساتر از هر نوع سخن گفتن! آيا زندانيان سياسي در سراسر جهان، زباندارترين ساستمداران ساكت نيستند؟! پس «سكوت اجباري» سياستمدار، فرصت تغيير لحن گوينده و كيفيتافزايي سازوكار شنونده است. يعني اصلا سكوت نيست! اما نوع ديگري از «سكوت سياستمدار» نيز متصور است: «ساز»ي كه صدايش بعدها درخواهد آمد!
سياستمدار، آنگاه كه «سكوت» را به مثابه يك «تاكتيك» انتخاب ميكند، حتي در خلوت خانه خويش، در واقع «زبان متفاوتي» را براي سخن گفتن بر ميگزيند كه هرچند «رازآلود» و معمايي به نظر ميرسد اما گاه در انتقال پيام و تاثيرگذاري بر مخاطب كارسازتر است. «سكوت تاكتيكي» براي سياستمدار كه موجوديت او به سخن گفتن است، در واقع نوعي «ساختارشكني» محسوب ميشود كه خاصيت «بازآفريني» و «انگيزشگري» دارد. پس سكوت مرگ نيست، نوعي تمهيد زندگي و خيزش و حركت است، همان «ساز»ي كه صداي آن بعدها به گوش خواهد رسيد! ادامه مطلب را بخوانید »
شهریور ۲۸
شهروند امروز - ۲۸/۶/۸۷
تصورش را بكنيد! چه حالي دارد آن كس كه براي خريدن «كلاه» به بازار رفته، اما ناگهان متوجه ميشود كه به اشتباه و چه بسا از روي قصد و عمد، يك جفت «كفش» به او فروختهاند! اگر قضيه به همين جا ختم شود، با خيال راحت ميتوان گفت: اين يك «تراژدي» تمام عيار است. مهم نيست كه قهرمان داستان، چه بلايي بر سر «كفشها» خواهد آورد، آنها را به فروشنده پس خواهد داد يا از سر خشم و احساس بدشانسي، از پنجره به بيرون پرتابشان خواهد كرد و خلاص!
اما اگر به خيال آنكه «كلاه» خريده است، «كفشها» را به هر ضرب و زور، بر سر گذارد و در كوي و برزن، اسباب شگفتي و مضحكه و مسخره خلايق شود، از هيچ كس جز خود نبايد رنجيده خاطر گردد.
اين ديگر يك «تراژدي كميك» به حساب ميآيد كه در اوج غمانگيزي، خندهدار است و در عين «جدي» بودن، «شوخي» محض!
تاريخ تحولات سياسي در جامعه ايران، بهويژه از آستانه مشروطيت تاكنون، دست به گريبان گاهبهگاه اين «تراژدي كميك» بوده است.
عوضي گرفتن «كلاه» به جاي «كفش» و از آن فاجعهبارتر، «استعمال نابجا يا جابجا»ي اين دو، چه فرصتهاي ارزشمند را كه تباه ساخته است و چه سوءتفاهمها و شكافها و زخمهاي ناسور، كه در پهنه اجتماعي ايران بر جاي نهاده است.
ادامه مطلب را بخوانید »
شهریور ۲۳
روزنامه كارگزاران - ۲۳/۶/۸۷
هیچچیز به اندازه احساس «صداقت» در گفتار و رفتار متولیان یك نظام، در عرصه افكار عمومی، «اعتمادساز» و اطمینانبخش نیست و هیچ چیز در ویران كردن بنیان اعتماد مردم نسبت به حاكمیت، خواه اجزا یا اركان آن، موثرتر از همین احساس بیصداقتی و رنگ و ریای سیاسی و عقیدتی و اخلاقی نیست. هر شخص یا نهاد، خواه در موضع رهبری و سكانداری و مدیریت یك حزب سیاسی یا گروه اجتماعی و خواه و بهویژه در موقعیت اداره یك كشور بیش و پیش از هر عامل تهدیدكننده بیرونی باید دلنگران و هراسناك ظهور و گسترش «خوره بیاعتمادی» در ذهن و دل مردمانی باشد كه «صداقت» آن شخص یا نهاد را پایه اصلی اعتماد خویش قرار دادهاند. شاید در آغاز در نخستین مشاهدههای بیصداقتی و دورنگی، ابرهای تردید و تعجب و ابهام، كه پیشقراولان سپاه بیاعتمادیاند، به یاری «توجیه و حمل بر صحت» از آسمان ذهن و دل مردم زدوده شوند. اما آنگاه كه «بیصداقتی» به مثابه نوعی گریزگاه برای استمرار وضع موجود بهگونهای تكرارشونده و گاه نهادینه، مورد استفاده قرار گیرد. دیگر هیچ «سد سكندری» نمیتواند مانع سیل بنیانكن و مهار ناشدنی «بیاعتمادی» شود. از آن پس، درست بر خلاف «دوره توجیه و حمل بر صحت»، همه چیز در فرآیندی فزاینده و پیشرونده، حتی گاه فراتر از اندازههای واقعی بیصداقتی، بهسوی تكوین نوعی «توافق اجتماعی» برای بیاعتمادی ملی نسبت به حاكمیت و چه بسا كلیت نظام به پیش میرود. به این ترتیب دوره «تعمیم» و حتی بازآفرینی ذهنی هزاران بیصداقتی غیرواقعی در نهاد جامعه آغاز میشود و «دروغگو پنداری و فریبكار دانی» گوهر اصلی روح جمعی مردم میشود. ادامه مطلب را بخوانید »
شهریور ۱۴
شهروند امروز - ۱۶/۶/۸۷
«گفتوگو» چيست؟ كسي چه ميداند! همچون بسياري واژهها كه به دليل كاربرد فراوان و بيحساب و كتاب، به نظر آشنا و بديهي و شناخته شدهاند، امّا به گمان من يكسره غريبه و «عوضي گرفته شده»اند!
واقعيت اين است كه در بسياري موارد، ما به اشتباه، گمان ميبريم كه «گفتوگو» ميكنيم، نه! به احتمال مشغول كار ديگري هستيم!
در اين سالها كه «واژه گفتوگو» همچون يك «ترفند» يا گريزگاه براي لجام زدن بر بدمستيهاي توسن ادبيات تمام عيار ايدلوژيك و آمرانه و يكسويه، دامنه رواج بيشتري يافته، اسباب كاربرد عوضي آن نيز فراهمتر شده است.
«گفتوگو» نه مبادله مغازلهآميز «دل و قلوه» است، نه چيزي از جنس «مذاكره»، آنگونه كه در عرف ديپلماسي يا بازرگاني مطرح است و نه بيترديد، مترادف با «مناظره» كه پيشاپيش تكليف و مقصود هر طرف معلوم است. اگر جسارت نباشد، ميخواهم بگويم كه حتي آنچه از سوي آقاي خاتمي نيز به عنوان «گفتوگوي تمدنها و فرهنگها» و در واكنش به نظريه بسيار مهم ساموئل هانتينگتون با عنوان «جنگ تمدنها» مطرح شد، صرفنظر از چونوچراهايي كه درباره «ربط منطقي» اين دو نظريه ميتوان ارائه كرد، مصداق همان كاربرد مسامحهآميز «واژه گفتوگو» بشمار ميرود. اين كه نظريهپردازان و معتقدان و دلبستگان به فرهنگها، اديان و تمدنهاي گذشته و حال به انگيزه يافتن مشتركات و كاستن از ضخامت ديوار فاصلهها، براي يكديگر سخنراني كنند تا بلكه اندك گامي به سوي صلح و آرامش جهاني برداشته شود، البته كاري پسنديده و در اندازهاي محدود سودمند است، امّا از آنجا كه پيشاپيش هم در «مبدأ» و هم در «مقصد»، متعيّن و پيشبيني شده است، نسبت چنداني با گفتوگو ندارد. نوعي تدبير و توافق براي هدفي خاص بهشمار ميرود.
خواننده حق دارد بپرسد: پس گفتوگو چيست؟
ادامه مطلب را بخوانید »
مرداد ۱۷
شهروند امروز - ۱۹ مرداد ۸۷
چه كسي گفت: «حاضرم جانم را فدا كنم تا مخالف من، آزادانه حرفش را بزند؟!»
اگر آن بزرگوار، سر از نقاب تيره خاك بيرون ميكشيد با هزاران حيرت و ناباوري، سينهچاكي و داعيهداري چه بسيار اصحاب قدرت و حكومت در اين زمانه را به مشاهده ميايستاد كه چه خطابهها ايراد ميكنند در «ستايش انتقاد» و چه كرشمهها ميفروشند در بازار «نمايش انتقادپذيري» و تحمل نظر مخالفان! آيا دوران «دهانبندي» رعيت در برابر سلطان سپري شده است؟
لطيفهايست، اما در مقايسه دو الگوي رفتاري حكومت خودكامه و حاكميت دموكراتيك، نسبت به آزادي بيان و انتقاد، گفتهاند كه: در رژيمهاي خودكامه «پنبه در دهان» مردم ميكنند و در نظامهاي دموكراتيك، «پنبه در گوش» حاكمان! وجه مشترك هر دو، بهرهگيري از تكنيك پنبهگذاري است.
اما به نظر ميرسد حتي اگر اين مطايبه روي نشان دادن «اوج امتناع» خودكامگان و وسعت دامنه «مداراي بيدريغ» مردمسالاران باشد، در روزگار ما چندان مصداق ندارد. تكنيك «پنبهگذاري در دهان مخالفان» و بهرهگيري از داغ و درفش براي «امتناع از هرگونه ابراز مخالفت و اظهار انتقاد در برابر حاكمان خودكامه» جاي خود را به «تكنيك ثقل سامعه» و ستايش از انتقادگران داده است. اين همه زيركي سياسي را گمان ندارم كه حتي نخستين نظريهپردازان فلسفه سياسي به خواب ديده باشند. از اين رو ميتوان گفت كه در جهان معاصر، الگوي كلاسيك «دهانبندي مخالفان» حتي در رژيمهاي توتاليتر و استبدادي، هرچند نه به ميل و رضا، اما به تدريج در حال منسوخ شدن است. آيا اين تحول تكنيكي در رفتار خودكامگان يا منتقدان، گامي فراپيش در راستاي دموكراسي و آزادي به شمار ميرود؟ مگر در ادبيات سياسي رايج در روزگار و جامعه ما، از اين دست «واژههاي والامقام و فرهمند و عزيز»! همچون مردمسالاري، قانون، حقوق شهروندي، پاسخگويي حاكمان و آزادي بيان منتقدان، به فراواني و بيدريغ، مصرف نميشود؟
مگر هزاران برگ نوشته و ساعتها سخنراني در مدح و ثناي «انتقاد» و تجليل از «منتقدان با انصاف!» و آمادگي براي شنيدن نصيحتهاي سازنده(!) منتشر نميگردد؟ ادامه مطلب را بخوانید »
مرداد ۱۱
روزنامه کارگزاران:
التهاب، ابهام، بلاتكلیفی و احتمال تغییر ناگهانی در وضعیت همه چیز، از سیاستها و برنامهها گرفته تا مسوولان و متصدیان، این بختك «احساس بیثباتی» است كه این روزها حتی تا اندرون خانهها، بر یكایك نیازهای اولیه زندگی ایرانیان، از خوراكی و پوشاكی و مسكن و سوخت و آب و برق گرفته تا كتاب و سینما و نوع پوشش و وبلاگ و استاد دانشگاه و غیره سایه افكنده است! آیا این گونه پریشانی و سردرگمی و روان سراسر اضطراب و دلواپسی نسبت به فردا، در هیچ جامعهای راه به رشد و توسعه و رونق و فردای بهتر خواهد برد؟! میگویند ـ و گاه آمرانه و تلخ ـ كه چرا همواره از نابسامانیها و كموكاستیها گلایه میكنید؟ چرا سیاهنمایی! و بزرگنمایی مشكلات مردم را همچون ابزار سیاسی برای شكست رقیب مورد استفاده قرار میدهید؟! شگفتا! كه گویی در این سرزمین، در كنار مردمانی كه هر روز بیش از پیش در چنبره مشكلات دامنگستر دست و پا میزنند، زندگی نمیكنند!
اگر «بیخبری» حاكمان و متولیان نسبت به اوضاع جامعه، «ضعف و ناشایستگی» قلمداد شود، «بیاحساسی» آنان را جز «گناه و تقصیر» نمیتوان محسوب كرد و آنگاه كه بهرغم آگاهی و مشاهده عینی مشكلات مردم، به «انكار» آن و حتی به تخطئه منتقدان و هشداردهندگان میپردازند، دانسته و نادانسته، مرتكب «جفاكاری و فریب و خیانت» خواهند شد. دولت نهم و به ویژه متولیان و مشاوران تبلیغاتی آن، همواره منتقدان را به چوب این اتهام راندهاند كه: «واقعیتها را وارونه جلوه میدهید، موفقیتها را نادیده میگیرید، انگیزه انتقامجویی سیاسی دارید، قصد بازگشت به قدرت از كف رفته را دارید وگرنه مردم، دولت منتخب خود را قبول دارند و كارنامهاش را تایید میكنند!» ادامه مطلب را بخوانید »
مرداد ۰۶
شهروند امروز
اگر سلطان خوارزمشاه به جاي فرمان قتل فرستادگان «خان مغول»، فرصتي براي «مذاكره» با آنان فراهم ميساخت، اگر پاسخ خان مغول را به وعده ديدار و «مذاكره» فرستادگان خويش احاله ميداد، آيا احتمال نميرفت كه ايلغار سپاه مغول به سرزمين ايران – آنگونه كه چندين قرن سرنوشت حكومت و فرهنگ و معيشت و خلقوخوي پدران ما را رقم زد و هنوز نشانههاي آن بر چهره ايران همچون زخم ناسور، ماندگار است – رخ ندهد؟
اگر قوامالسلطنه براي جلب موافقت رهبران شوروي، راهي جز «مذاكره و چانهزني سياسي» را برميگزيد آيا احتمال نميرفت آن چنانكه در شبهجزيره «كره» اتفاق افتاد، تا ساليان سال پس از جنگ دوم جهاني، همچنان بخش مهمي از شمالغربي ايران ميزبان ارتش سرخ يا دستكم دست به گريبان پيامدهاي حضور سياسي بلوك شرق باشد؟
به گمان من بهرغم آن كه مذاكرات قوامالسلطنه، به هر تدبير يا حيله سياسي، به توافق با رهبران شوروي براي خروج نيروهاي ارتش سرخ از ايران انجاميد، «پادشاه جوان ايران» نبايد عليالقاعده چندان از بهكارگيري آن شيوه، يعني مذاكره سياسي و همه ملزومات آن، خرسند بوده باشد!
ميدانيد چرا؟ چون «منطق و منش پادشاهي» انگار پذيرش «مذاكره و چانهزني» با طرف مقابل را نوعي سرشكستگي تلقي ميكند!
«روح سرافراز سلطاني»، هرگز نميتواند پذيراي پيشنهاد مذاكره و چانهزني از سوي هيچ كسي، خواه «رعيت»، خواه حتي «اعيان» و خواه «قدرت بيگانه» باشد. اين، يعني پذيرش ضمني موجوديت «ديگري» به مثابه يك قدرت موازي! ادامه مطلب را بخوانید »